به گزارش خبرنگار فرهنگی حیات؛ سردارشهید کاظم حجازيفر در سال 1338 در شهرستان خوي پا به عرصه حيات گذاشت. تحصيلات مقدماتي را در زادگاه خود با موفقيت به پايان رساند.
حجازيفر از سال 1356 همزمان با ورود به دانشگاه، فعاليت سياسي و انقلابي خود را آغاز نمود. تکثير و توزيع شبنامه و نوارهاي سخنراني و اعلاميههاي حضرت امام (ره) در بين مردم باعث شده بود بارها مورد تعقيب پليس قرار گيرد که در چند مورد به درگيري منجر گرديده بود.
حجازيفر، از کودکي به شرکت در مجالس سخنراني و عزاداري علاقه زیادی داشت. وی ارادت خالصانهاي به امام خميني (ره) داشت و اطاعت از آن حضرت را بر همه واجب ميدانست. در واقعهي هفده شهريور تهران حضور داشت. از تزوير و ريا گريزان بود در اعزامهاي دستهجمعي و با بدرقه مردم شرکت نميکرد. در ايام اعزام با لباس شخصي در خارج از شهر ميايستاد و سوار اتوبوس ميگرديد. با اين که چندين بار مجروح شده بود از تشکيل پرونده جانبازي خودداري نمود. در حالي که امکان استفاده از بورسيه تحصيلي و اعزام به خارج برايش فراهم بود، حضور در ميادين نبرد و زندگي بسيجي را بر ادامه تحصيل در خارج ترجیح میداد.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در همه صحنهها حضوري فعال داشت که با شروع جنگتحميلي همه فعاليتهايش را تعطيل نموده و به جبهههاي دفاع مقدس اعزام گرديد تا بقيه عمرش را در ميادين نبرد سپري نمايد.
وي پس از سالها نبرد در جبهههاي غرب و جنوب و فرماندهي رزمندگان اسلام در چندين عمليات کوچک و بزرگ، در عمليات غرورآفرين «کربلاي پنج» در شرق بصره مجروح گرديد که پس از تحمل سختيترين شرايط بيماري و تشنج و درد در اتاق مراقبتهاي ويژه بيمارستان نمازي شيراز به تاريخ 14 اسفند سال 1365 در سن 27 سالگي به آرزوي ديرينه خود نايل آمد و به خيل شهداي اسلام پيوست. روحش شاد و راهش پررهرو باد.
آنچه میخوانید گزیده ای از وصیتنامه شهید حجازی است :
اوج عظمت و مقام رفيع شهدا و ناقوس لرزه برانداز ايثار شهيدان چنان مرا به لرزش واداشت كه لحظه اي درنگ را جايز ندانستم و درصدد برآمدم تا در مكتب ايثار و گذشت ثبت نام نمايم تا بلكه بتوانم الفباي توحيد را بياموزم. اما عقل قاصر و قلم عازجم مرا در اين راه ناهموار حقيقت قدرت توانو ياريم نداشتند زيرا به وادي مقدسي پاي گذاشته بودم كه حسين(ع) آموزگارش و علي اصغر(ع) و اكبرهاو قاسم ها دانش آموز مكتبش بودند و ما در مهارت استاد خيره گشته بوديم و آنچه را كه مي ديديم قدرت بيان نداشتيم، امام مسؤوليت رسالتمان ما را وا مي داشت كه گر چه آب دريا را نتوان كشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد.
لذا بر بلنداي انديشه صعود كردم تااز آن بلندا بتوانم عمق گذشت و ايثار و اخلاص و تقواي اين خداجويان حق پرست را نظاره كنم و عظمت آنان را برنسل آينده كه هنور پيچ و خم هاي زندگي را نپيموده اند به يادگار گذارم تا از اين رهگذر رحمت و رأفت خداي جليل را بر خود جلب كنم.
خدايا، در جهنم سوزان تو خواهم سوخت، ولي زبان از تسبيح تو برنخواهم داشت.
خدايا، به شديدترين وجه مرا بسوزان تا در شدت آتش آن حتي اكر كوچكترين ذره ظلمي را بر نفس خود و جامعه مسلمين روا داشته ام نظاره كنم و از نظاره آن لذت خواهم برد (گر چه عذاب دوزخ تو را قدرت تصورم نيست) زيرا لذتم به اين است كه آن عين عدالت است و عدالت زيباست.
خدايا، اگر در جهنم سوزان تو باشم و بسوزم شايد تحمل كنم ولي چگونه تحمل كنم كه هم گناه كنم و هم از گناه بگذري و بزرگترين نعمت خود را كه شهادت و در پي آن بهشت برين است نصيبم كني؟
خدايا، شاهدي با احساسي كه دارم اگر در بهشت تو باشم و مختار باشم كه به جهنم بروم حتماً از شدت شرمساري به جهنم خواهم گريخت تا از شعله سوزان خجلت و شرمساري رهايي يابم.
خدايا، اينك مي خواهم تنها باشم و به عنوان نيروي ساده بسيجي از رده هاي بالا دستور بشنوم تا به عنوان رزمنده در مسير بصره شهيد شوم.
خدايا، از تو مي خواهم كه مرا در عمليات بصره شهيدم كني، زيرا حضرت علي(ع) در آن محل لشكر كشيد و موفق شد.
خدايا، دوست دارم قبل از شهادت مرا آن قدر شكنجه كني تا تمام معاصي ايام گذشته ام بخشوده شود.
خدايا، دوست دارم در ديار غربت و آن هم به تنهايي شهيد شوم.
بگذار بگويم رسم بلندقامتان تاريخ اين است كه در غروب خورشيد طلوع مي كنند و در طلوع آن غروب.